امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

شایلی دوست کوچولوی امیرعلی

پنج شنبه ١٧/٥/٩٢ ساعت حدود ١٠:٥ شب بود که دوستم بهم اس ام اس داد که من دارم میرم اتاق عمل برام دعا کن. تعجب کردم آخه زمان زایمانش دوشنبه هفته آینده بود... براش دعا کردم و از خدا خواستم یه نی نی سالم و صالح بهش بده و زایمان راحتی داشته باشه... آمین. منم دوست داشتم زودتر گل پسر نازمو در آغوش بگیرم و همه عشقمو نثارش کنم... امیر علی عزیزم مامانی برای دیدنت لحظه شماری می کنه، البته بابایی هم همین طورولی خوب خیلی روش نمی شه اینجور احساساتش رو ابراز کنه ولی می دونم تو دلش چه خبره...عاشق گل پسرشه و همه تلاششو برای خوشبخت کردنش می کنه. این هم عکس شایلی کوچولوی خوشگل     ...
19 شهريور 1392

وقت ملاقات دکتر

امروز شنبه 16/6/92 وقت دکتر داشتم.اینبار مادرجون هم همراهمون اومد،آخه می خواست دکترمون رو ببینه.خدارو شکر نتایج آزمایش و سونو خوب بود و هیچ مشکلی وجود نداشت.خدا رو شکر رشد شما هم خوب بود.از خانم دکتر خواستم اگر بشه شما رو شهریور به دنیا بیارم که مجبور نباشی فقط برای دو هفته، یک سال دیرتر بری مدرسه! خانم دکتر هم گفت اگر شرایط من و شما خوب باشه احتمال داره که بتونم زودتر شما رو به دنیا بیارم.30شهریور مجددا وقت دارم که تاریخ زایمانم قطعی می شه. پسرکم خیلی خوب میشه اگه زودتر بیای پیشمون،بی صبرانه انتظارتو می کشیم.خدایا خودت مراقب پسرکم باش...
19 شهريور 1392

اولین عکس های سه نفره ما

امروز چهارشنبه 6/6/92 ساعت 10صبح وقت آتلیه داشتیم. حدود 2ساعت کارمون طول کشید و من هم قدری خسته شده بودم، اما خوب نتیجه کار رضایت بخش بود. جالب بودموقعی که خانم عکاس از من و همسری می خواست ژست های مختلف بگیریم ، نی نی هم کلی تکون می خورد... مامانی قربونت بره که تو هم ژست می گرفتی که تو عکسا خوشگل بیفتی، نیازی به ژست گرفتن نبود نفس مامان شما همینجوری هم حرف نداری... ان شااله وقتی به دنیا اومدی من و بابایی می بریمت آتلیه که عکس بندازی... دیگه ماه آخره و من و بابایی دوست داریم هرچه زودتر بیای پیشمون پسرک گوگولی من...  ...
10 شهريور 1392

نوروز 1392

عید امسال رنگ و بوی دیگه ای داشت. حالا ما یه خانواده سه نفره بودیم که لحظه تحویل سال کنار هم بودیم و من از این بابت هزاران بار خدا رو شکر کردم. لحظه تحویل سال از خدا خواستم که لذت مادر شدن رو از هیچ کس دریغ نکنه و به همه کسانی که منتظر نی نی هستن، نی نی های سالم و صالح بده... آمین این هم هفت سین ما که من و همسری و نی نی کوچولومون با هم چیدیم. ...
3 شهريور 1392

دلنوشته های مامان

پسرکم ٢٤١ روز از با هم بودنمون می گذره(شنبه 2/6/92).تو این مدت همیشه در کنار هم بودیم، در تمام لحظات زندگی، لحظه های تلخ و شیرین... من که از این همراهی حسابی لذت می برم. سعی کردم تا جایی که تونستم آرامش داشته باشم و این آرامش رو به شما منتقل کنم.حسابی بهت عادت کردم، هنوز نیومده و ندیده عاشقت شدم وبیشتر وقتم رو به شما اختصاص دادم.فکر کنم شما هم مثل خودم شب زنده داری! مدتیه که شب ها نمی تونم راحت بخوابم و دیر خوابم میبره،شما هم تا لحظه ای که من بیدارم بیدار می مونی و شیطنت می کنی! حتی گاهی اوقات من خوابم میبره اما شما هنوز بیداری و با مشت و لگدهات منم بیدار می کنی.انگار متوجه میشی که من خوابم برده و دوست داری بیدارم کنی... عزیزکم چقدر این...
2 شهريور 1392

...

(دوشنبه 14/5/92)این روزها زیاد حال و اوضاع خوبی ندارم، شرایطم مثل اوایل بارداریم شده با این تفاوت که الان ١٥کیلو سنگین تر شدم!! دائما احساس خستگی می کنم حتی وقتی که هیچ کاری انجام نمی دم، تا یک کمی هم کار می کنم زود خسته می شم.صبح ها دوباره دیر بیدار می شم و به سختی از رختخواب جدا می شم. شب ها به سختی خوابم میبره . چند روزیه که پاهام ورم کرده ،اما دکتر گفت این طبیعیه و نگران کننده نیست.دکتر بهم توصیه کرده پیاده روی کنم ولی تا 10 دقیقه پیاده روی می کنم هم کمرم درد می گیره و هم به نفس نفس می افتم... اما همه اینها برام شیرین میشه وقتی گل پسرم تو دلم ورجه وورجه می کنه ومشت و لگد نثارم میکنه، مثل همین الان که انقدر داره تکون می خوره که از ذوق ب...
2 شهريور 1392

آتلیه هیمن

دوشنبه 14/5/91 من و بابایی رفتیم آتلیه هیمن که نمونه کارهاشون رو ببینیم. البته من از طریق سایت یک سری از کارهاشون رو دیده بودم اما دوست داشتم نمونه کارهای بارداریشون رو ببینم. ساعت 7 آتلیه بودیم، کارشون رو پسندیدم و برای چهارشنبه 6/6 وقت رزرو کردیم که به همراه بابایی بریم و چندتا عکس یادگاری بندازیم. وقتی هم شما به دنیا اومدی، حتما می بریمت آتلیه یکی یه دونه من.
2 شهريور 1392

شیطونک من

 گل پسر مامان دیشب (چهارشنبه 2/5/92) حسابی من رو لگد بارون کردی.انقدرتکون می خوردی که من خندم گرفته بود، خیلی لذت داره وقتی جوجوی من تودلم تکون می خوره.عزیزدل من مامانی دلش ضعف می ره وقتی تکون میخوری و از مامانی با مشت و لگد پذیرایی می کنی! خیلی اون شب، شب خوبی بود و لذت داشت تازه برای اولین بار بود که وقتی تکون می خوردی دلم یه کم بالا و پایین می شد. تازگی ها ضربه هات هم قوی تر شده و گاهی هم کمی دردناک!! خوب پسرم داره بزرگ میشه وجاش تنگ شده... من از این بابت خوشحالم و لذت می برم.مامانی قربونت بره عزیز دلم ... ...
2 شهريور 1392

آماده کردن اتاق فسقلی ما

امروزجمعه 28/4/92 با خانم صادقی هماهنگ کرده بودم که برای نظافت بیاد خونمون. قرار بود "کپل پا" 1مرداد سرویس خواب نی نی رو بیاره به همین خاطر دوست داشتم اتاقش تمیز باشه. اتاق خواب خودم و اتاق نی نی رو کامل تمیز کردیم. مثل یه خانه تکانی عید، دیوارها،پرده ها و... را تمیز کردیم. حمید هم اون روز خونه بود و تو کارها بهمون کمک کرد،البته مامانم هم اومد خونمون . من هم بیشتر نقش نظارتی داشتم تا اجرایی!! تقریبا تاساعت 4:30 بعداز ظهر کارمون طول کشید.همه جا خیلی تمیز شده بود و این تمیزی کلی انرژی مثبت بهم می داد. عزیزکم اتاقت آمادست تا وسایلی که تک تکشون رو با عشق برات خریدیم بچینیم. ...
2 شهريور 1392

انتخاب دکتر

من خیلی روی انتخاب دکتر وسواس داشتم،در این زمینه هم خیلی پرس و جو کردم. به مطب دکترهای زیادی هم رفتم اما هیچ کدوم کاملا مورد تاییدم نبودند! تا اینکه با خانم دکتر شهلا چایچیان آشنا شدم که هم خودم ازشون خوشم اومد و هم مورد تایید همسرم بود. و اینگونه بود که خانم دکتر چایچیان دکتر من شدند.
2 شهريور 1392